حس خاصی زیر پوستم دویده... حسی پر از ترس و عشق! انگار دارم در یک سرزمین عجیب قدم بر می دارم... جایی که ندیده ام، اما برای دیدنش هم شوق دارم هم واهمه...! *** شادی حضورت در پوستم نمی گنجد... صدای نفس هایت را می شنوم... روزی هزار بار، باز و بسته شدن چشمهایت را تصور می کنم... روزی هزار بار برای نخستین بار در آغوشت می گیرم و با چشمهایی پر از اشک می گویم:«لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم» *** تکان خوردن هایت مرا به عرش می برد انگار؛ شاهکار دست خدا... دلم می خواهد باشکوه ترین کلمات دنیا را با وسواس خاصی دانه دانه با دست های خودم جدا کنم و با نهایت سلیقه کنار هم بچینمشان... برای تو... هر چند که بضاعت مادرت در نوشتن به قدر همین نفس های بریده بریده است؛ جوانه نازنین پنج آبان...! حاج محمد اسماعیل دولابی، از اساتید بزرگ اخلاق و عرفان، حکایتی جالب و درس آموز درباره نزدیکی به خداوند متعال دارد؛ ایشان عنوان کرده اند: پی نوشت: اوضاع ما خیلی بی ریخت است خدا! _ آدم خوب ها تند تند می میرند و آدم بدها ضرب در هزار می شود! _ از وقتی یادم می آید نگرانی در دل داشتم که نکند با تصمیم هایی که صاحبنظران مملکت(!) می گیرند امشب بخوابیم و فردا هزار تا بمب سرمان آوار شود! _ مثل آب خوردن کلاهبردار می آید و پولمان را می خورد و می رود خودش را گم و گور می کند! _ حس و حال دو کلمه قرآن با ترجمه اش خواندن را نداریم! _ نماز صبح هایمان یک خط در میان قضا می شود! _ راحت به هم دروغ می گوییم، خیلی راحت...! _ انقدر سراغی از هم نمی گیریم تا یکی بمیرد بعد تازه می گوییم چه آدم خوبی بود! _ لبخند زدن یادمان رفته! _ ... دوستی نوشته بود که «باید یکی باشه که وقتی می خنده دل آدم بلرزه، و گرنه زندگی چیز بی خودیه!» خیلی راست نوشته بود...! برای من هم، باید «امیر» باشه که هر وقت می خنده، از ته دل قهقهه می زنه، چشماش برق می زنه، من ذوق کنم، یاد همه حرفای خوب دنیا بیفتم، یاد همه خیابونا و کوچه هایی که با هم پیاده راه رفتیم بیفتم، یاد گرمی دستای مردونه اش بیفتم و دلم محکم بشه از حضورش! خیالم راحت بشه که کسی هست که با وجود همه بالا و پایینی های زندگی باز هم میشه بهش اعتماد کرد و آرووم شد... این روزها که می گذره عاشقیت ما دو ساله میشه ... ... و انگار صدای پای فرشته ای هم به گوش می رسه...! آدمي فقط در يك صورت حق دارد به ديگري از بالا نگاه كند و آن هنگاميست كه بخواهد دست ديگري كه بر زمين افتاده را بگيرد تا بلندش كند... «گابریل گارسیا مارکز» یه بشقاب سوپ داغ ریختم... نشستم جلوی باد مستقیم کولر... یه فایل صدای بارون رو هم که دانلود کرده بودم play کردم و گوش می کنم... دارم از پاییز خودم لذت می برم! تویه این شبها و روزها خیلی ها بهم التماس دعا گفتن من هم از خیلی ها خواستم برام دعا کنن. نمی دونم چه جوری می شه که دعای آدما در حق همدیگه می گیره. وقتایی که خیلی جدی دارم برای یه آدم دعا می کنم یه دفعه نهیب می زنم که مثلاً که چی؟ تو که کار خاصی نمی کنی... تو فقط می گی خدایا حاجتشو بده یا مثلاً آرامش بهش بده. همین! واقعاً این حرف مشکل اون آدم رو حل می کنه؟ یعنی واقعا با همین یه جمله کار طرف راه می افته؟ یعنی همین؟ اینکه می گن در حق همیدگه دعا کنین واقعا چقدر موثره؟ چقدر بده که آدم مجبور باشه خودشو برای همه چیز آماده کنه...! دلخوشی های خودمان را داریم. گاهی دلخوشی های به اصطلاح کوچک زندگی می شود دست مایه ما. می شود عامل سرخوشی مان! مثلاً بشینیم در اتومبیل شخصی و داریوش گوش بدهیم. یا مثلاً برویم بستنی ِ «شادِ» چهار راه ولیعصر بستنی ـ ایتالیایی ـ بگیریم با چهار تا اسکوپ شاتوت و طالبی و معجون و کاکائوی تلخ بعد تا متروی دروازه دولت پیاده برویم و جلوی چشم کلی آدم که از دیدن یک آقای موقر و یک خانم چادری ِ بستنی لیسی به دست، چشمشان درآمده بستنی لیس بزنیم و کیفش را ببریم! دلم برای خودمان می سوزد بعضی موقع ها که با مادر یا آقاجون یا مادر همسرم صحبت می کنم تأکید می کنم که زندگی را شما کردید. «خوشی را شما چشیدید» نه ما! شما فهمیدید ما نمی فهمیم! قدیم ترها ـ به مادرم می گویم ـ غروب که می شد شامی می زدید و می خوابیدید تا انرژی تان برگردد برای روز بعد! اما نسل جزغاله شده ما ـ همان نسلی که امام! امیدش به آن ها بود ـ باید جانشان دربیاید، با هزار تا آدم نفهم و خر در محل کار سر و کله بزنند، گردن کج کنند جلوی آدم یا آدم هایی که اندازه بُز هم حالی شان نمی شود، بعد هم بغض بیاید گلویشان را بچسباند به هم اما دَم نزنند... چرا؟! چون این مملکت، مملکت امام زمان است و همه چیزش درست... دلم گرفته، خیلی... از به ظاهر آدم هایی که زور و زر دستشان است... از همه جا می ترسم. از حرف می ترسم. از کلمه می ترسم. از نگاه کردن می ترسم. از توضیح دادن می ترسم. از مجاب کردن می ترسم. از توجیه کردن می ترسم. از خدا هم می ترسم! از خدایی که دمش گرم بود. از خدایی که زبان زد و معروف بود به رحیمی و رحمانی! از خدایی که حالا برای ما بچه های دهه شصت معنی جبار، منتقم، شدید العقاب می دهد هم می ترسم... یا باید بی خیال و بی رگ شوی و بگویی گوربابای همه. یا اینکه آنقدر حرص بخوری تا موهایت سفید شود، سکته کنی و بمیری... دلم گرفته از همه آدم های سَر بزرگی که می دانم به من هم سن و سالهایم مدیونند! دلم گرفته از همه آن هایی که من و هم سن و سالهایم را بی اعتماد کردند به همه چی... آی خدا! آدم خوب ها می گویند تو سر جای حق نشسته ای. نشسته ای و قضاوت می کنی، اما پس کِی؟ ببخشید ها. ناراحت نشوی، ولی تاوان این زندگی مزخرفی که برای ما درست کرده اند را چه کسی می خواهد بدهد...؟؟ یادم می آید وقتی ما را به این دنیا می فرستادی گفتی: «برو در دنیا و آزمون و خطا کن» دمت گرم زندگی ما که فقط شده آزمون، آزمون، آزمون.... آقا جون: «یه عمره، اونایی که دزدی کردن دارن زندگی می کنن اما من ِ هفتاد و دو ساله که دستم پی دزدی نمی ره دارم عمر می کنم...!»
«میگویند پسری در خانه خیلی شلوغکاری کرده بود. همهی اوضاع را به هم ریخته بود. وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد. پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت.
پسر دید امروز اوضاع خیلی بیریخت است، همهی درها هم بسته است، وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد! خودش را به سینهی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد...»
شما هم هر وقت دیدید اوضاع بیریخت است به سوی خدا فرار کنید. «وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله»(۱)
هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست...
| Design By : Mihantheme |

